مكنن تا از مرگش....
|
بعضي وقت ها آدم ها انقدر به مرگ كسي فكر مي كنن كه بيشتر از زنده موندنش تعجب
مكنن تا از مرگش.... + نوشته شده توسط مازیار در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت
21:31 |
بعضی آدم ها مثل خورشیدند.گرمای وجودشان راحس می کنی.درروشنایی پرمهرشان غرق می شوی.واگراشتباه کنی وچشم درچشم شان بدوزی به جادویی دچار می شوی که هرگز ازآن رهایی نخواهی یافت.جادوی همه ی خواب زده ها.نورتندشان چنان چشم هایت راپرمی کندکه بعد ازآن هرگزهیچ چهره ی دیگری رادرست نمی بینی.و عمرت رابه جستجوی چهره ای می گذرانی که دیگرحتی خودش راهم درست درذهنت نداری.چهره ای که فقط روشنایی بی حدگرمای دلپذیروجذابیت بی مانندش را به خاطر سپرده ای.با این آدرس به هیچ مقصدی نمی رسی.درجاده ای تاریک ، سرگردان خورشيدي مي ماني كه بي اعتنابه تو،براي هميشه درزندگي ات غروب كرده.رفته شايد جاي ديگر،براي مسافر در راه مانده ي ديگري طلوع كند و روزي اورا هم بي خبر ترك كند و در تاريكي بگذارد.اين خاصيت خورشيد است.قصد آزارت را ندارد.فقط ماندني نيست.مسافر عاقل در راه كورمال كورمال پيش مي رود.به روشنايي كم فروغ فانوسي كه دردست دارد اتكا مي كند.همان سنگفرش محقر پيش پايش را مي بيند.در چاله ها نمي افتد.رويايي ندارد.دردي هم نمي كشد.آنكه در روشنايي خورشيد غرق شده،يك لحظه ،فقط يك لحظه،چشم انداز وسيع تر را مي بيند.همه ي گل ها ودرخت ها وپرنده ها وكوه ها. همه ي راه هاومسير هاي درهم جهان.راه هايي كه به تمامي رويا ها ختم مي شوند.و وقتي خورشيدش غروب كرد،بقيه ي راه را با حسرت تمامي آنچ۹ مي توانست داشته باشد وندارد، طي مي كند.اين قصه ي مكرر عشق است.با اين همه ،هركس خورشيدش را پيدا كند، بي اختيار چشم در چشم آن مي دوزد و براي ابد در نا اميدي غرق مي شود.
+ نوشته شده توسط مازیار در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت
13:50 |
سلام
اميدوارم حاله همه ي آدما خوب باشه واقعا ديگه نمي دونم چي بنويسم غمگينم دلشكستم همه ي وجودم آكنده از درد اما نمي دونم چي بگم فقط از شما شمايي كه به اين وبلاگ سر مي زنيد مي خوام برام دعا كنين دعا كنين از اين امتحان خداوند هم سربلند بيرون بيام خدايا كمكم كن خداياااااااااا كمكم كن + نوشته شده توسط مازیار در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت
19:52 |
یک روز قورباغه ای به کانگورو گفت:
« من می توانم جست بزنم٬ تو هم همین طور. پس اگر با هم ازدواج کنیم و بچه دار شویم آن بچه می تواند از کوه جست زنان بالا برود وتوی دشت فرسنگ ها بجهد. چقدر خوب است اسمش را بگذاریم قوربارو.» کانگورو گفت:«قورباغه ی عزیز٬ واقعا چه فکر قشنگی! من با کمال میل حاضرم با تو ازدواج کنم. چیزی که هست به جای قوربارو بهتر است اسمش را بگذاریم کانگورغه.» اما قورباغه از این اسم اصلا خوشش نیامد و بحث بالا گرفت و اسم های دیگری پیشنهاد شد مثل روقارو یا باغکانرو. دست آخر قورباغه گفت: «می دانی چیست؟حالا که این طور شد اسمش هر چه می خواهدباشد٬روکانغه٬یا باغگارو٬ دیگر دوست ندارم با تو ازدواج کنم.» کانگورو گفت:«باشد.اشکالی ندارد.» قورباغه دیگر چیزی نگفت وکانگورو راهش را کشید و رفت. نه ازدواجی سرگرفت ونه بچه ای به دنیا آمد. که از کوه بالا برود و فرسنگ ها بجهد. واقعا حیف شد.چقدر حیف! آن هم فقط بخاطر یک اسم! + نوشته شده توسط مازیار در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت
11:46 |
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می کنم فریاد می کشم که ترکم گفتند چرا ازخود نمی پرسم کسی را دارم که احساسم را اندیشه و رویایم را زندگیم را با او قسمت کنم آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود اما به نظر خودم آغاز جدا سری از هیچ کس نبود با این حال من کسی رو ندارم که احساسمو اندیشه و رویامو زندگیمو با اون قسمت کنم. + نوشته شده توسط مازیار در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت
23:54 |
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من می ترسم پس هستم اینچنین می گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم + نوشته شده توسط مازیار در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت
0:30 |
هیچ اگر سایه پذیرد من سایه ی هیچم
+ نوشته شده توسط مازیار در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت
0:2 |
تومراسرشارازاحساس می کنی چون شبانگاهان درجنگل،چون کوهستان دربهاران،همچون قدم زدن درباران،چون طوفانی درصحراوهمچون اقیانوس آبی خواب آلوده. تومرالبریزازاحساس می کنی،بیاودوباره سرشارم کن،بیاوبگذاربه توعشق بورزم،بگذارزندگیم رابه توهدیه کنم،بگذاردرخنده هایت غرق شوم،بگذاردربازوانت جان دهم،بگذاردرکنارتوآرام بگیرم،بگذارهمیشه باتوباشم،بگذاربه توعشق بورزم، بیاودوباره عاشقم باش. + نوشته شده توسط مازیار در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت
23:44 |
همیشه به کسی فکر کن که تورا دوست دارد،نه به کسی که تو دوستش داری شکسپیر + نوشته شده توسط مازیار در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت
23:10 |
ساده است نوازش سگی ولگرد،شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود وگفتن که سگ من نبود. ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد. ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وانهادن وگفتن که دیگر نمی شناسمش. ساده است لغزش های خود را شناختن،با دیگران زیستن به حساب ایشان وگفتن که من اینچنینم. ساده است که چگونه می زی ایم، باری زیستن سخت ساده است وپیچیده نیزهم. + نوشته شده توسط مازیار در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت
13:53 |
|
|